|
شعر،نقاشی،طراحی،داستان،دل نوشته و....
|
یکی از دوستای قدیمیم رو دیدم امروز.یکی از شعرهای اس ام اسم رو خوند که خودم نداشتم و یادم رفته بود.
خبر به کسی نمی رسد
وقتی که مرگ کلاغ
خود خبر باشد.
۱۶ اذر ۱۳۸۷
می گریزم از دردی به لذتی محتوم
پس از این نبرد موعود درونم
بین من و خویشتن
با نابودی یکی
یکی می شوم!
حقیقیان
شام عاشورای 1388
روبه روی ما یکی ایستاده بود
اگرچه تو بی پروا ومن
لرزان
روبه رویمان یکی ایستاده بود
رفتن و نرفتن من فرقی نداشت
روبرویم یکی ایستاده بود
مرگ!
حقیقیان/۲۸ آذرماه ۱۳۸۸
ديده اي آنها را كه از ترس مرگ، خود كشي مي كنند؟
از ترس تنهايي
عاشق نمي شوند؟
مرا ديده اي؟
دوشاخه گل مريم ِ روي ميز را مي بويم
امّا مرگ،نمي ميرد
دختر موبور شعري را در خود مي كنم
امّا مرگ ،نمي ميرد
- كاش به اين دنيا نمي آمدم
- ناشكري نكن پسر
كركره ي مغازه،ضريح مي شود
وقتي تو كور باشي
- كاش از كارگاهم بيرون نمي آمدم
- ناشكري نكن مرد
واقعيات زندگي،مغارهاي ميكل آنجلو اند
واز روح ِ سنگ اجتماع
مي تراشند
مي تراشند
تا تو در ميدان هاي طول راه
ايستاده بميري
- حسين،پسر!نميگم اگر جنگ شد نرو.ولي حواست باشه جونت رو واسه كي و چي ميدي!(فروردین ۱۳۸۲)
- در دلم خنديدم و گفتم كه مثل من از مرگ مي ترسد.باشه بابا،حواسم هست!
(پدر جان!شما هميشه مي گفتيد كه انسان روزي از اين دنيا مي رود،وهيچ شكي هم در آن نمي باشد.پس چه خوش است در راه خدا جان دادن،خدايي كه جان ناچيزم را خريدار است.وقتي كه خداوند خريدارم،كربلا منتظرم....)
- خط يازدهم وصيت نامه ي برادر هيجده ساله ام كه در كربلاي چهار كشته شد. -
اين متن با صداي خود برادرم با زمينه ي تير و تركش در ذهن نگاه پدرم به من بود.
(- حسين!حس مي كنم اين حرفات ناشي از عقده هاي جنسيته!)
زير نافم بغض را حس مي كردم
گريستم
با كمك دستانم گره كرده ام
به روي بلوغ زندگي
ولي مرگ نمي ميرد!
حقیقیان/۲۳ آذرماه ۱۳۸۸
باور نمی کنم که راه رسیدن
اینقدر ساده بود!
باور کنم رسیدم و
گذشتم و،
برگردم حالا؟
یا آنقدر بروم تا برسم نقطه ی اول؟
(تازه بغض گلویم را گرفته
خواهش مي كنم شعرم را رها نکن)
کلروفیل ها در خونم سرطانی شده
من برگ در می آورم
این روزها سعی می کنم کمتر از غم ها به دیگران بگویم
در باد تکان می خورند
دنبال خلوتی برای گریه می گردم،
همان وقت که از تنهایی به جمع فرار می کنم
پژمرده می شوند
به شرایط عادت می کنم
می ر یزند
(سکوت های لعنتی ام را می نویسم
گریه ها را نقاشی
من از خودم همینقدر مي دانم!)
این لغات که بغضم را خالی نمی کنند،
به درد من نمي خورند؟
ـ خیلی زیبا می نویسی حسین جان!
ـواقعا شعرهاتون از دله و به دل میشینه!
ـکاش می تونستم مثل شما بنویسم!
درخت بي برگ شعر است و
درخت سرسبز، شاعر
مي خواهم شعر باشم.
(خواهش مي كنم مرا رها نكن!)
حقیقیان/19 /9/88