تبليغاتX
شعر زندگی
چرکنویس 4

می دانستم شب فرا می رسد

می دانستم روز دنبال اوست

می دانستم بهم نمی رسیم!

ساده تر از آن بود که فکرش می کردم

از جایزه های دوران کودکی خبری نیست

انگاری همه چیز دنبال هم اند و

هرگز از بیرونم چیزی غیر از خودم درک نکرده ام

یعنی که تنهایم

یعنی چیزی غیر من نیست

تا حالا عاشق شده ای؟

تا حالا شده عاشق نباشی؟

من تنها دوبار معشوق خودم را دیده ام

من تا به حال همیشه عاشق بوده ام

اگر برود ،من را نبرد

دل ام نمی آید دنبال اش بروم

وتمامی دارایی روح ام را به دیگری بسپارم

از درون کادر دوربین کودک ام

بیرون را به رگهای دل خواهم می بینم

واحساس قدرت می کنم!

درگیرو دار رسیدن به پایان

وسوسه ی در طول راه

مرا به عرض راه می برد

دیده ای گاهی وسوسه چگونه پر رنگ است

زن وخانواده

کودک وآرامشی برای پیری

من ماندگار نیستم

 

روح من در لابلای خیانتها زنده خواهد شد

وبه راه خود ادامه خواهد داد

 

قرعه باید بکشم

در دست راست ام روز بود و

در دیگری شب!

تو چشمانت را که ندیده بودی وقتی عاشق من بود!

دو دست ام را گرفتی و

من همه چیز را وا دادم

وروزگار به راهش ادامه داد

شب وروز پشت هم آمد و

رفت

تمام آنچه در دستم بود.

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت4:1توسط حسین حقیقیان |
چرکنویس 3

کبوتر در خوابم انسان شد و

من را به بستر آزادی راه داد

دیر می شود قرار درونی ام

به خودم بد قولی کردم

و تو را در ساعتی که باید رها ،نه!

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت6:44توسط حسین حقیقیان |
مرور 11

 

 

یک اتاقک خالی/که یک صندلی بیشتر جا نداشت/بیرون آن/یک صندلی خالی/که یک نفر هم روی آن جا نداشت/

صندلی خالی/روز بارانی/علفزار زرد ونارنجی/وکمی قار قار کلاغ/مرا به یاد داستان عاشقانه می اندازد/تو را چطور؟/یک سال/دو سال/سه سال/حرف های عاشقانه را که نمی توان گفت/سه سال طول کشید/تا من سه ساله شدم/

صندلی من سقف دارد/صندلی اوبی سقف است /اگر کسی نیاید/جای او می نشینم/تا خیس شود/تمام بدن ام وسرمای آن برود بر وجودم/تا خاموش ام کند از او/صاحب اتاقک فردا می آید/ومن در سه سالگی می روم/28 دیماه 1381

 

آخرین بار که چیزی شمردم/اشتباهی صورت گرفت/یک /دو /صد/دیگر حوصله ی بقیه را نداشتم/وقتم زیادی نداشتم/اذان نزدیک بود/

کلاغ که قار قار نکرد/در روز سردی که باران تکلیفش با خودش معلوم نبود/دست من با جیبهای من قهر شد/تا بیشتر با سلاحی اجین شود/که پر بود از گلوله های جنگی/آقای کلاغ ایست/کمی بالا رفت/دوباره/بالاتر/نقطه شد/اگر رگبار می زدم/رنگ نقطه را عوض می کردم/امّا پرنده/حتی اگر کلاغ باشد/روی زمین نمی ماند./28 دیماه 1381

 

به وز وز ِ مگس گوش می دهم/حرف جدیدی برای گفتن نداشت/کشتمش/و در ِ اتاق برادرم را پالتم کردم/روزها ،روی پنجره ها،دیوارها/وشب ها بر روی فرش نقاشی می کنم/پیشرفت خوبی دارم/از گذشته ام شراب می نوشم و،مستم/وبرای آینده/باغچه را پر از روزنامه باطله کردم/روزی سه نوبت آب می دهم/فصل بهار نزدیک است!/1381

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت3:23توسط حسین حقیقیان |
چرکنویس 2

 

بی شک از راه خود باید رفت

از پیچ وتابهای ناخوانده

بی شک

باید که رفت

لیوان ویسکی در کنارم می رقصد

هجوم افکار، شهوت می سازد در من

هجوم خاطره هاامّا،طناب دور اختیارم

خون می ریزد از روحم

خواب ام می گیرد

اندام ِ دور وبرم تب دارد

وتب را،تبی دیگر از بین خواهد برد

خواب نمی بینم

بیداری ام پر از رنگ است و

در سیاهی وسفیدی آرام ترم  من

داستان،بلند می شود

تواز تکرار خوبیها آزرده نیستی؟

زیرا که به آخر جاده،نمی رسم

لباس ام را می کنم

همه مرا می بینند

وعریانی،همیشه تعجب آور است

گفتن اینکه می خواهم با تو بخوابم،بعد سلام

واینکه می خواهم تنها بدوم،بعد خوابیدن

تمامی  خاطره ها که خوب نیستند

امّا همه شان،شادی آورند

زیرا که خرمان از پل گذشته و

پلی ناشناخته

لیوان ویسکی در کنارم می رقصد

تا من همه چیز را

حتی خودم را

فراموش کنم!

 

+نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت2:49توسط حسین حقیقیان |
چرکنویس 1

 

من خیال می کنم باید چیزی غیر از این باشم.تردید هایم ،هر لحظه،به رنگی جلوی چشمانم می رود.به سرعت ماشینهای در اتوبان!انعکاس اش را در سرعت افکارم می بینم که نمی توانم خود باشم.چقدر سریع می گذرد این اتفاقات و،من به ثبت جادوی لحظات نمی رسم.حتی به ثبت لحظات جادویی ام!رنگهای خاکستری در من تفکیک می شوند ومن،سیاه وسفید می بینم.دیگر خیلی رنج بکشم ورنگی از گذشته ها را با آن قاطی کنم و،کمی از سیاه خالص در آورم.

همه چیز سریع می گذرد از من،در من.ودیگر خیالات توان مقابله ندارد.کمی واقع بین شده ام.این تنها خیالی است که برایم مانده.واژه ها ارضا کننده نیستند.واژه ها تمام واقعیت در من نیستند.این را کمی بعد از آن فهمیدم که تصویرها نیز!ابزاری برای ابراز خود ندارم.کمی باید دیوانه تر از این باشم.یک اتفاق را باید ،که خودم را قانع کنم.اتفاقی که شاید هیچگاه نیفتد ،تا من همینگونه بیمار بمانم.

درون تمامی گذشته ها وحال ام،دنبال چیزی هستم تا با من حرف بزند.می خواهم کمی از تنهایی ِ تکراری ام در بیایم.پشت سرِ هم چیزهایی از ذهنم رد می شود.مثل حرکت ماشینها از اتوبان.

دوست دارم راه بیفتم در خیابانها ودر روی در ودیوار نقاشی کنم وشعر بنویسم و...

تمامی اتفاقات را در خیابان ها ودر بین دیگران خلق کنم.

 

آخه باید یه چیزی باشه که توی این لحظات من رو ارضا کنه.اصلا شاید من اون چیزی که تصور می کنم نباشم.اون چیزی که تا حالا،حال می کردم باهاش.من چیا رو دوست دارم؟سکس؟پول؟خدا؟کمک به دیگرون؟تعریف شنیدن؟نقاشی؟شعر؟ یا ....

 

وقتی حرفهای من تمام شد

تمایل ِ من به رقصی خطی

با رنگ پر زِداغ ِ تن آغاز می شود

من گیر کرده ام

لای دنده های چرخ ِ جهل

به ریسمان شب پناه می برم.

 

حقیقیان/بهار ۱۳۸۶

 

+نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت5:54توسط حسین حقیقیان |
مرور 10

 

 

تنها به دیدن موهایت رضایت می دادم/امّا .../

محکم نبود نگاهم/نمی دانستم/موهایت به ابرها چسبید/روحت در آسمان ریشه کرد/نمی دانستم/خواستم تو را ببینم/امّا نگاهم پاره شد/تو رفتی /من ماندم/ 1381

 

اگر بگویی کودک ام،حق داری/چند روزی است که بادبادک بازی می کنم/

شانس آوردم/تو را مثل خودت کشیدم/این بار،من تو را خلق کرده بودم/اختیارت دست من شد/تو را کنار ماه گذاشتم/درون چاه دیدم ات/نمی توانستی شکایت کنی/

اگر بگویی کودک ام ،حق داری/نمی دانستم رویا با واقعیت تفاوت دارد./27/7/1381

 

نوری که انرژی اش از چرخش من به دور توست/خورشید را می چرخاند/وتو در روزهای سرد/گُلی می کاری/با سرخی لبهایت./1/6/1382

 

دانه هاس تسبیح/بر دست من غریبی می کرد/تا شانسهای دوران زندگیم را/نتوام بشمارم./1382

 

پرنده ام با قفس پرید/ودر اینه ی بزرگ من/عکس خودش را ندید./1382

 

وقتی که بیایی/من،من می شوم/وتو،خودت/وشعر خواهد مرد./1382

 

وتو سنگدلانه/شعری به وزن سنگ را می پسندی ومن/نرمتر از گلهای شاد بهاری/با هر لمس دستی غریب/می میرم و دوباره زنده می شوم./1382

 

من انرژی شمع ام/تو نور آن/وکسی از من خبر نمی گیرد./1382

 

از وقتی که احساس کردم باید بیشتر بنویسم/ترسی تمام وجودم را فرا گرفت/که چرا/با من سخن نمی گویی؟!/1382

 

شراب دو ساله را/در انتهای دالانی سیاه/سرمی کشم تنها/موشها را ترک می کنم تا صبح/وسپیده ای که ندمید/4/6/82

 

با شیشه های شکسته/پنجره ی بسته نیز/به مقصد می بردم./1382

 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت3:36توسط حسین حقیقیان |
شاید داستان!

 

گاهی آدم هوس می کنه اونی که توی تراس طبقه هفتم کنارش واستاده رو بندازه پائین.یا وقتی تو عرض خیابون داره کنار یکی رد می شه  رو بندازه زیر ماشین.امّا نمی دونم چرا اینکارو نمی کنه.گاهی دوست دارم اونی که خیلی دوسش دارم رو به زور باهاش سکس کنم.یا اینکه دروغ بگم برای اینکه چیزی رو بدست بیارم.اینها همش عقده می شه تو من و دچار افسر دگی میشم.اهل قرص وآرام بخش نیستم.اصلا هم بیمار روانی نیستم.امّا گاهی دل ام میخواد اینکارا رو انجام بدم.اگه کاری توی ذهنم باشه ومن انجامش ندم،باز هم گناهکارم؟یا اهل خیر؟

دندونام خیلی درد می کرد.هنوز نتونسته بودم برم قرص بگیرم.هر چی هم با زبون بهش می مالیدم ،بد تر میشد.امّا هی دوباره اینکارو ناخواسته انجام می دادم.درد لذّت بخشی نبود.امّا نمی دونم چه حسی تو من این کششش رو می آورد؟چند روزی بود حالم خیلی بد بود.دندون دردم رفت روش ومن دیگه خیلی داغون بودم.دو تا درس پیش نیازم رو افتاده بودم ویک سال عقب افتاده بودم.انگار بهانه شد که به همه چیز شک کنم.بی انگیزه بودم.حس هیچ کاری رو نداشتم.همش دل ام می خواست بخوابم ومی خوابیدم.دیگه شعر ونقاشی ارضام نمی کنه.می دونم باید یه چیزی رو تجربه کنم.مثل خوره افتاده تو جونم.مثل ویروس توی کامپیوتر تمام برنامه هام رو به هم زده.شاید بادی آرت خوب باشه.یا برم تو خیابون وجیغ بکشم.امّا باز هم خواب غالب می شه ومی رم خوابم.

اگر آدم تمامی اونچه که هوس می کنه رو انجام بده،تو بهترین شرایط زندگی می کنه.مثلا اگر اون روز من سعید رو از اون بالا مینداختم پائین شاید حالا حالم بهتر بود.یا اون روز به زور هم که شده با یاسمن سکس می کردم.اون دوست نداشت.تو حد میکینگ لاو راضی بود.امّا من بیشتر می خواستم.امّا زندگی توی گذشته ،با اون چیزایی که یاد آدم میدن مشکل ایجاد می کنه تو آدم.عذاب وجدان پدر آدم و در میاره.مثل اون روزی که توی کافه مریم بغض کرده بود ومی خواست من بهش پیشنهاد بدم ومن ندادم.من گناه کردم، نه؟یا اون روز که رفتم توالت ووقتی نشستم دیدم یه سوسک از توی سوراخش اومد بیرون من از ترس آب گرفتم روش.فکر کنم مُرد!من یه موجود رو کشتم!شاید اون چند تا بچه داشت که احتمالا الان مردن!

می شینم سیگار می کشم وچای می خورم وهی فکر می کنم.به تمام این گناه ها وخوبیها وقضاوت دیگران!وحتی خدا،که برایم شبیه آدمی ساخته شده که من نتونم باهاش خیلی از اوقات دوست باشم.نه کسی روانداختم،نه کشتم،نه سکس کردم،نه....وزندگی با همین کسالت برام درگذره!

 

حقیقیان/31 خرداد 1387

غروب جمعه/اذان مغرب

 

+نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت1:31توسط حسین حقیقیان |
مرور 9

 

رویا وواقعیت چه تفاوت دارد/وقتی تو تلخ باشی/ 1379

 

دانه دانه/می ریزد بر سرم محبت/وتوری نامرئی،نخش را کشید/دیگر اسیر شدم/دیگر مشکل این نیست که بال و پر شکسته/دیگر قفس است ومن وامید به رهایی/1379

 

وقتی آن روز فرا رسد/حتی صدای خودت را هم نمی شنو/آرامش جدایی تو را با خود می برد/به آنجا که نه می شناسی و،نه .../امّا می روی/حال می بینی/که خوابی بیش نبوده./1379

 

با قطرات شمع آب شدم/گلی دیدم تشنگی فریاد می زد/یادم افتاد که سال پیش عاشق بودم و/امسال معشوق/گزینه ی درست را با ضربدری رویش مشخص کن/1.عاشقی/2.معشوقس/احساس کردم که عاشقی جواب است/رویش ضزبدر زدم/پس معشوق شدم/وتازه فهمیدم/آیا سارای گناه کرد که خدا شد؟!/ 1379

 

آخرین باری که نقاشی کشیدم/خواب دیدم خورشید نور آبی دارد/ودر قفس،دوپرنده/وقتی تندیس شدند،آواز خواندند/مرز بین آسمان وزمین/آخرین تابلوی نقاشیم شد/آنگاه بود که تصویرم تمام/واولین بارگفتم:دوستت دارم/ 1379

 

دیشب بر پنجره ی اتاق ام/نور چراغ منعکس شد/وامشب نور من/بسیار جستجو کردم/تا انعکاس ام را پیدا کنم/مبهم بود/ولی بالاخره فهمیدم که بهار بود./1379

 

 

با شیشه/نمی توان شمع را مخفی نگه داشت/که این نور درونی/با شیشه ی شکسته ی حرفهایت/مخفی نمی ماند./1379

 

از آواز آن پرنده ی سنگی/فهمیدم هنوز عاشقم/و از دو /ما را احساس کردم/ومرگ عشق را از یاد بردم/

وقتی اشک شمع تمام شود/وصال او آغاز می شود/وآنگاه است که ما ننمی بینیم،شور وحال شمع را/ووقتی اشک ریختن من هم تمام شود/تو مرا دیگر نخواهی دید/ویاد لحظات عشقبازی ما/تو را زنده خواهد داشت/تا روزی کودکانمان/ما را به باد فراموشی خواهند سپرد/وما در دریای عشق هستی/قطره بودنمان را فراموش خواهیم کرد./ 17/12/1380

 

در رویایم/بادبادک ات کردم/تا مال من باشی/موهایت را در ابرها گم کردم نور از لایشان به خود تاباندم/اشکهایت برگهای پائیزی کردم/ بادبادک،عشقه وار دور انگشتانم می پیچید/وموهای افشان تو،وجودم را/امّا تا خواستم بدنت را تجسم کنم/شب شد،گمت کردم./1380

 

+نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت21:53توسط حسین حقیقیان |
 

 خاکستر از برگهای سبز، خاک و

طوفان زمان،چروکِ من

به خودم مشغول می شوم

تا خودم را فراموش کنم

فکر تنها نبودن،تنهایی می آورد

وخط خطی کردن تمامی زندگی

از تمام خیالات، خالی ات می کند

خوشبخت شدم!

از دامن تو

فشار خون ام را تنظیم می کنم

دریا گشتم

چروک های لباس ات،حرکت آب و

پوست پنهان در حجابت

ایمان به خداست

باد وزید

برگها همه رقصان شد و

من

امّا درخراشیدن ها

جنس خودم را کشف می کنم!

 

حقیقیان

بهار 1387

 

+نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت2:28توسط حسین حقیقیان |
مرور 8

 

 

دیگر نمی دانم چونه ابتکار کنم/در گفتن دوست دارم/که دوستت دارم./1379

 

لبت را روی سیب نگذار/که درآینه/خد را ببینی./1379

 

آ ن روز که رفتن تقدیر تو شد/قدرنشناسی،تقصیر من./1380

 

کاش زیبا دوست باشد،مثل من/که در شب ِ دل ام،ببیند ماه ام را/وشب دلیم را فراموش/

می دانم افسوس،در تنهائیمان ،فردا/می شنوم/یادم،تو را فراموش!./11/6/1380

 

تندترین بوها/بوی عرقی است که زمان تولد/در من ایجاد می شود/

با کمان شهوت/تیری به مرکز جنسی ات پرتاب می کنم/خون ریخته شده از زخم ام/تنت را گرم می کند/برای حرف های بی صدا/

من با وجودزمستانی ام/مثل هیزم آتش ات می زنم/بویی حاصل می شود/تندترین بوها/از عرق تولد من است/

وقتی که من با تو هستم/حواس پنجگانه/حس عجیبی دارند برای حمله به تو/جنگی مقدس/از جنس توحش بدوی/اینجا تولدی در حال وقوع است/لطفا بی اجازه وارد نشوید/

سیگاری روشن می کنم/در آرامش بعد طوفان/فضا را آبی می کنم تا تورا آرام کنم/دستم،نشان مادری ات را لمس می کند/تا حس تولدی دوباره،تجربه کنم/بی آنکه فریاد کنم/بی آنکه فریاد کنی/

تن ات سرزمینی به وسعت جهان/که می تواند مرا در خود متولد کند/اما من،غرق آسمان/رویای زمین دارم./1381

 

گفتی اگر وباره بیایم/نمی گذارم چشمانت بر لبم بیفتد/هر چیز جای خودش/چشم روی چشم/لب روی لب/اگر هم چیزی اضافه بود/من نگه می دارم./20/11/81

 

این بار،خانم عشق،چادری سرش کرده/تا دیدن موها،مرا دچار توهم نکند/این بار،بادها با وزش موهای تو می رقصند./1381

 

(chat)

آیا تو برای خودت پروانه داری؟راستش رابگو/من کسی را ندارم/اگر می خواهی،یعنی کسی را نداری اگر/من پروانه ام/

نه،من پروانه ندارم/با یک پیله حرف زده ام/امّا تا پروانه شد،رفت/

وقتی همیشه می شنوی ،نه/آری تو را مضطرب می کند/راستی،خودت را معرفی نکردی/شمعی یا گل؟/شمعی اگر،خداحافظ/من طاقت سوختن ندارم/ 1381

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت18:46توسط حسین حقیقیان |